سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

خرید شارژ ایرانسل

یادداشت ثابت - دوشنبه 93/6/11 10:18 عصر| | نظر

خرید شارژ

خرید شارژ


عطر بهشت

دوشنبه 97/1/27 9:43 صبح| | نظر

از بهشت فقط شنیده بودم،

درکش نکرده بودم تا آنگاه که در اردیبهشتی معطر و سرسبز ، از لابلای موهای فر خورده ی خرمایی رنگت ، 

عطر بهشت را حس کردم ،

و جهانم بهشت شد زمانی که مرا صدا زدی : مامان

میلاد تو ، آغاز پدر و مادر شدنی ابدی بود ، تولد دوباره من و بابایت

از تو و از خدای مهربانی که تو را به ما بخشید ممنونم

دختر اردیبهشتی من ! گوش کن ! صدای قدمهای اردیبهشت می آید و این یعنی تو یکسال بزرگتر شده ای

پیشاپیش میلادت فرخنده و خجسته باد

الهی عاقبتت بخیر باشه یکی یکدونه دخترم????‍??‍??‍??

 


قوری قلعه

جمعه 97/1/24 4:35 عصر| | نظر

قوری قلعه یا به گفته‌ی ما کوردا گورا قلا...غار آبیش بزرگترین غار آبی آسیاس.

ما ظهر واسه تفریحات مهمان‌های اهوازیمون اونا رو اوردیم قوری قلعه ابتدا صرف ناهار سپس لذت بردن از زیبایی‌های قوری قلعه...هوا اندکی مرطوبه‌...همه جا سبزه سبز.‌‌‌‌‌..چکمه‌هامون گلی شده بیچاره داداش جان ماشینش گل خالی شد...

قدم زدن تو هوای بهاری بسیار لذت بخشه و من نمیتونم لبخند نزنم وقتی هروقت بهش نگاه میکنم اون هول میشه روش رو میچرخونه یه سمت دیگه??

گاهی یکی دو جمله میگه بعد منتظر میشه تا من جوابی بدم...سرگرم بازی با بچه‌هاس...محمدم با اونا مشغوله...یکبارم توپ رو شوت کرد کفشش افتاد وسط آلاچیق بنده های خدا یه لحظه ترسیدن و من اینجا با عکس و یادداشت برداری سعی در نگهداری خاطرات دارم??

قراره سالها بعد اینا رو بخونم و بخاطر بیارم اون روزا چی به من گذشت.

خونواده‌ی صمیمی و خوبی داره انگار از اول همو میشناختیم هیچ استرس یا حال بدی ندارم راحت کنار هم نشستیم و داریم از طبیعتمون لذت میبریم.


جزئیات مراسم دیشب

جمعه 97/1/24 7:40 صبح| | نظر

نشسته بودم تو اتاقم و بارون بی‌وقفه به پنجزه میزد...از پشت پنجره با شیشه‌ی بارون زده چراغای توی باغ خیلی جالب شده بودن.‌..فک کنم یه نیم ساعت فقط داشتم به این منظره نگاه می‌کردم البته فقط نگاه چون ذهنم حسابی درگیر بود.

لباسم یه گوشه اویزون بود و موهای آشفته‌ی من که باید به حصار گیره درمیومد.

هرزگاهی گوشیم رو برمیداشتم و سیل پیام‌ها رو نگاه می‌کردم...

محمد پیام داد عروس نمیای پیشواز داداش مهربونت؟8ماه ندیدی منو...پیاماشو خوندم ولی جواب ندادم حقشه اون منو تو این گرفتاری انداخت...دوباره علامت خنده فرستاد اون استیکر که اینقدر ازش بدم میاد????

میدونست اعصابم بهم ریخته‌س بدتر اذیتم میکرد...‌دراز کشیدم رو تخت و گوشیمو پرت کردم اونور موهامو ریختم رو چشام که خیلی درد میکرد و سعی کردم بخوابم...

یهو یکی جفت لپای منو گرفت محکم کشید اومدم جیغ بزنم یادم اومد اونور توی شاهنشین سیبیل به سیبیل ادم نشسته??

خب اره منتظرید بگم این حرکت سبک از کیه‌....سارا خانووووووم

اولش محکم بغلش کردم...آخ دلم برا این دختره تنگ شده بود میخواستم محکم فشارش بدم ولی خب به فکر بچمونم بودم...گفت تو چرا لباس نپوشیدی؟

دیگه منو مجبور کرد لباسمو بپوشم موهامو بافت انداخت پشت سرم...گفت بیا بریم سلاااام کن...ببین آرمان امشب چه خوشتیپ کرده...

بعد حتی امون نداد یه لحظه جلو اینه خودمو چک کنم دستمو کشید برد داخل صورتم داغه داغ شد سرمو انداختم پایین...من دفعه اولم نبود خواستگار میومد نمیدونم چرا واسه این یکی اینقدر حالم دگرگون شد...

نشستم کنار سارا و محمد...محمد گفت خوبی؟ زبونم قفل کرده بود با سرم تایید کردم گفت من کدوم اتاق میتونم لباس عوض کنم دوباره با سرم به سمت چپ اشاره کردم...گفت اوه اوه این دیگه حرفم نمیزنه بامون دوباره خندید.

داشتم ذوب میشدم تا بزرگترا شروع به حرف زدن کردن...فکر کنم هر چیز که مهم بود رو بابام گفتن و اواسطش یه سری شوخیا رد و بدل شد که باعث صمیمیت بیشتر هر دو طرف شد و منم تونستم یکم از عطش صورتم کم کنم.

حرفای اصلی که تموم شد من برگشتم به اتاق و حالا نوبت خانواده داماده که حرف بزنه و به شرایط ما فکر کنه...

بعد از یکساعت از من خواسته شد با آرمان صحبت کنم...اول که نشستیم گفتم میدونین که جواب من منفیه دیگه؟؟؟ گفت بله ولی دوس دارم به من فکر کنید اگه ایندفعه با فکر به من گفتید نه اونوقت قبوله...

حرف زدیم حرفای عادی حدود 40 دقیقه...

رفتیم شام و ایندفعه دیگه قلبم آروم گرفته بود شب رو منزل ما موندن چون از اهواز اومده بودن و جایی رو نداشتن بمونن البته خیلی مقاومت کردن ولی خیلی خطرناک بود اگه میخواستن نصف شب دوباره راه بیوفتن.

??????????????????

پ‌.ن1: محمد خیلی اذیتم کردی نمیبخشمت مهربون.

پ.ن2: چقدر دلم واسشون تنگ شده بود...

پ.ن3: خداروشکر تموم شد.


دختر کورد مینویسد‌...

پنج شنبه 97/1/23 4:27 عصر| | نظر

عشقت یک ساعت ،
به ساعات شبانه روز اضافه کرد !
ساعت بیست و پنج ...!

عشقت یک روز ،
به روزهای هفته افزود ...!
هشت شنبه ...!

عشقت یک ماه ،
به ماه های سال اضافه کرد !
ماه سیزدهم ...!

عشقت یک فصل ،
به فصول سال افزود ...!
فصلِ پنجم ...!

بدین سان عشقت ،
به من روزگاری بخشیده است که ،
یک ساعت
و یک روز
و یک ماه
و یک فصل ...
از زندگی تمام عُشاقِ جهان اضافه‌تر دارد !


?? شیرکو بیکس

??????????????????????????????

مسلما همه کوردا با اسطوره‌ای به نام شیرکو بیکس آشنایی دارن.

شاعر بزرگ کورد...بهش میگن امپراتور شعر...

??????????????????????????????

امروز بارون میاد...بی‌وقفه...ترسناک...بارون بارون و بازهم بارون....باغ شسته شده و استخر داره پر از آب میشه میتونی تصور کنی اینجا چه خبره...

اگه یکم مراقب نباشم حتما سرما میخورم...چقدر دلتنگ خونه بودم دلتنگ شهرم.

نمیخوام به این فکر کنم شب چه اتفاقی ممکنه بیوفته فقط حال دلم خوبه.

مهربانو برام برساق درست کرده از ظهر فک کنم چهارتا بشقاب خوردم.

نمیدونم چرا احساس خاصی نسبت به امشب ندارم نه مثه یه عده خوشحال و ذوق مرگم و نه مثه یه عده دیگه استرس دارم و نه ناراحتم...

من هیچ احساسی ندارم...قراره یه کراس آبی بپوشم...بدرخشه دختر کورد در لباس کوردی.


   1   2      >